شمارهٔ ۲۳۹
چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شدبر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد
چون شمع که شد رهبر پروانه به آتشدل سوزی او باعث جان بازی من شد
می خواست شود قایل نظمم به بلاغتصدپایه به شیب آمد و بر اوج سخن شد
بی جام همه می کش و بی باده همه مستاز نظم نو آیین مغان رسم کهن شد
شک نیست که از نیم نظر کار برآیدآن را که دلیل آصف اعجاز سخن شد
همسایگیش را اثر ابر بهارستهم خانه گلستان شد و هم خار سمن شد
از یار و دیار ار نکنم یاد عجب نیستاز رشک من امسال غریبی به وطن شد
بر خاک درش جای شهیدان ندهد کسلطفی است که کافور تن و عطر کفن شد
مهمان بهشتی مخور اندوه «نظیری »نزهتگه حوران جنان بیت حزن شد