شمارهٔ ۲۳
ز بس بود دل خود کام ناسپاس مراز روی هم رسد اندوه بی قیاس مرا
بلا مقام مرا پیش ازین نمی دانستغم تو کرد درین شهر رو شناس مرا
چه روز بود که تشریف عشق پوشیدمکه خوشدلی نشناسد درین لباس مرا
ز رشک دوش چنان درهمم که نتوان بردبه بزم وصل تو امشب به التماس مرا
رخی که داشت ملک میلش از توجه غیرچنان نمود به چشمم که شد هراس مرا
از آن ز آه «نظیری » فراغتی داریکزین فسرده دلان کرده ای قیاس مرا