شمارهٔ ۲۲۳
نه ز جهدم به کف بخت عنان میآیدنه به زورم زه دولت به کمان میآید
نه مرا بازوی قایم نه مرا دیده راستهمه بیقصد خدنگم به نشان میآید
تو که آسودهدلی از نفسم سود مخواهمن که شوریدهام آتش به زبان میآید
سخن مردم دیوانه حقیقت دارددر عبارت به اشارات نهان میآید
عشق در مملکت عقل چو سلطان گرددروش و عادت دیگر به میان میآید
میکنم سور چو از خانه علایق برودمیدهم خیر چو از راه زیان میآید
همه بر خویش ز بیم دم آخر لرزندجای ذوق است که کشتی به کران میآید
مرد درگاه و سراپرده عزت نبودهرکه دامن به سر پای کشان میآید
وصل جویان تو بر روی نسیمی گردندکه ازو بوی تلف کاری جان میآید
طاقت جور و جفا نیست تنگ حوصله راگریه چون زور کند دل به فغان میآید
این که با طبع شبابست «نظیری » چه عجبمیرود پیر به میخانه جوان میآید