گنج

شمارهٔ ۲۲۲

رشحه ای از حسن جانان ریختندبر جهان از عشق طوفان ریختند
زان همه طوفان که برانگیخت عشقجرعه ای در جام انسان ریختند
از قضا آن جرعه چون آمد به جوشهر طرف در قالبی جان ریختند
از خمار و مستی آن نور پاکدرد کفر و صاف ایمان ریختند
رشح نوری شد هویدا هر کجاپرتوی بر شرط ایمان ریختند
هر طرف رنگی به گل بسرشته شدقالب گبر و مسلمان ریختند
شهوتی انگیختند از مغز و پیپیکری از آب حیوان ریختند
تیز کردند و از آن آلوده زهرسوزشی بر زخم پنهان ریختند
آب کردند از دل ما پاره ایدانه یاقوت رمان ریختند
لاله حمرا و لعل آبدارکوه را در جیب و دامن ریختند
عکسی از داغ درون برداشتندبر چمن گل های الوان ریختند
این همه گل های سبز و سرخ و زرداز دم ما بر گلستان ریختند
جوهری از قول شورانگیز ماعندلیبان را بر الحان ریختند
غنچه دل زان نوای جان خراشپاره پاره در گریبان ریختند
رنگ هر نقشی کز آن انگیخت طبعچینیان بر قصر و ایوان ریختند
داغ هر سودا کزان افروخت عشقمصریان بر بیت احزان ریختند
نگهتی برخواست زین سودا به مصربه قمیص ماه کنعان ریختند
اصل این فرع از یمن شد عطربیزبر نبی از فیض رحمان ریختند
مایه ای می ماند باقی زین عبیربر «نظیری » در خراسان ریختند