شمارهٔ ۲۲۱
سازم آن می نمکآلود که بیغم باشدافگنم مشک در آن حقه که مرهم باشد
هست راحت الم کلبه احزان بر منغم از آن خانه کنم وام که ماتم باشد
هر شبم عشق به افسون نوی بندد خوابکآگهی بیش شود بند چو محکم باشد
شرح سودای دلم را سر و سامان مطلبکار آنست که چون زلف تو درهم باشد
دعوی ذره دروغ است که عاشق بایدکم بقاتر بر خورشید ز شبنم باشد
هرکسی از تو نشانی به گمان می گویدکس ندیدیم که در بزم تو محرم باشد
هرگز از نخل بری کس ثمر انس نچیدتخم این مهر گیا در دل آدم باشد
غیراخلاص و محبت نبود شیوه ماجور و بیداد بر آن غمزه مسلم باشد
نکند بنده مجبور گناهی اماادب آنست که در پیش تو ملزم باشد
گر ملایک ز سر سدره به حاجت آیندزلف از کف ندهد گر همه حاتم باشد
از تنگ حوصلگی های «نظیری » در وصلعشق حرمان ابد گر دهدش کم باشد