گنج

شمارهٔ ۲۲۰

حسن جنبید ز خواب و مژه را برهم زدفتنه برپا شد و نیشی به رگ عالم زد
هرچه در پرده نهان بود هویدا کردندچه شبی بود که این صبح سعادت دم زد؟
بی محبت ننمودند اجابت هرچندبانگ تسلیم ملک بر فلک اعظم زد
به طلب جمله ذرات جهان برجستندمایه عشق چو بر خاک بنی آدم زد
خواست آیینه تحقیق به ما بسپاردقفل کوری به دل و دیده نامحرم زد
غرض آن داشت که از عشوه اش آگه باشمبر درون زخم ز اندیشه نمک از غم زد
عقل چون دید که عشق آمد و خوانخوار آمدلب فرو بست و دم از سلطنت خود کم زد
روح آزاد کزین معرکه جان بیرون برددست در حلقه فتراک خم اندر خم زد
سر ازین قصه نیاورد «نظیری » بیرونگرچه عمری به سخن گشت و ورق بر هم زد