گنج

شمارهٔ ۲۱۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: منمیافتد۱۱ بیت
کسی به ملک حدوث از قدم نمی‌افتدکه بر گذرگه شادی و غم نمی‌افتد
به روشنایی دل رو که رفتگان رستندگذار زنده‌دلان بر عدم نمی‌افتد
من این مرقع الوان بیفکنم روزیکه طرح رندی و تقوا به هم نمی‌افتد
زبان دعوت و تسخیر به که بربندمکه در چراغ کس آتش به دم نمی‌افتد
مسافری که ز نابود بود خود بیندبه فکر منفعت بیش و کم نمی‌افتد
دلیل عشق نزیبد کسی که در هر گامسرش چو شمع به پیش قدم نمی‌افتد
چنان ز شوق تو گردیده کعبه سرگردانکه راه کعبه روان بر حرم نمی‌افتد
چنان پرستش روی تو جذب دل‌ها کردکه عشق برهمنان بر صنم نمی‌افتد
به ذکر من خط نسیان کشیده‌ای امابه فکر غیر ز دستت قلم نمی‌افتد
ز سهو خاطر یاران چنان سقیم شدمکه سایه قلمم بر رقم نمی‌افتد
نویسی ار به «نظیری» دعا و گر دشنامز شوق نامه به فکر رقم نمی‌افتد