شمارهٔ ۲۱۶
کمند و دام ما غیر از شکار غم نمیگیردمگس بر خوان عیش ما به جز ماتم نمیگیرد
نصیب دیگران هر لحظه رطل خنده لبریز استته جام تبسم نوبت ما نم نمیگیرد
به شیرینی محبت در دل دیگر زیادت کنکه ظرف ما ازین یک قطره بیش و کم نمیگیرد
مریضان دیار عشق خوش بیماریی دارندکسی دارو نمیخواهد، کسی مرهم نمیگیرد
حساب امشب و فردا به زلف درهمی دارمشمار ظلم و بیدادی کسی برهم نمیگیرد
سری از خاک گر گم گشته ما برکند شایددل ما را به هیچ آن زلف خم در خم نمیگیرد
به آه و ناله میجوید «نظیری» بر درت راهیسکندر صف نمیآراید و عالم نمیگیرد