گنج

شمارهٔ ۲۱۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انممیکشد۷ بیت
دل نمی‌دانم کجا، زین آستانم می‌کشدمرگ می‌بینم که با هجرام عنانم می‌کشد
هر سر مو بر تنم دارد خروشی از وداعهجر پیوند تو از رگ‌های جانم می‌کشد
داشتم در سینه پیکان خدنگ کارییدست غیرت این زمان از استخوانم می‌کشد
می‌کند آسودگی سیری به گرد خاطرمگریه هم پایی ز چشم خون‌فشانم می‌کشد
قصه وارستگی امروز پیش دل گذشتطرفه حرف ناامیدی از زبانم می‌کشد
بر سر بازار جانبازان کمان آویختمدست غیرت بشکنم هرکس کمانم می‌کشد
می‌کشم سر از کمند او «نظیری» بعد ازینگر به صد زنجیر آن نامهربانم می‌کشد