گنج

شمارهٔ ۲۱۱

یکی فلسم هوس هر روز در سیمابم اندازدخرد فرسایدم رنگ و ز آب و تابم اندازد
زر صافی بدم، از ریب و رنگ طبع بیگانهچه دانستم که دوران در کف قلابم اندازد
ز سلطانی به کنج گلخنی افگنده تقریرمکه خاکستر به جای بستر سنجابم اندازد
ندارم مستی طاووس اگر همرنگ طاووسمفریب طبع روبه در شراب نابم اندازد
به خون سرگشته تر دارم دلی از چرخ دولابینیفتم در خیال خود که در گردابم اندازد
حیات و مرگ خود چون حاصل افسانه می بینمشبم بیدار دارد روزها در خوابم اندازد
چو مرغان سحر خوانست از بس ذوق فریادمبه نور صبح در شک پرتو مهتابم اندازد
ادا ناکرده فرض صبحدم تا چند مخموریبه نزد صالحان در گوشه محرابم اندازد
به عیش و ناز نتوان تکیه بر مهر جهان کردنشبانم پرورد تا در کف قصابم اندازد
عزیزان از تعلق سخت در رفتن گرانبارمکسی خواهم درین طوفان نخست اسبابم اندازد
ندارم شورش و ذوقی «نظیری » اشک و آهم کوکه چون شکر در آتش چون نمک در آبم اندازد