گنج

شمارهٔ ۲۱۰

نمی توان به گزند از من انتقام کشیدکه دایه زهر به طفلی مرا به کام کشید
زمانه یک نفسم بر مراد خود نگذاشتبه هر که داد مراد از من انتقام کشید
هزار نقش خوشم داد چرخ و تا دیدمقلم گرفت و خط سهو بر تمام کشید
مرا فریب نبرد از ره ارنه این جادوعنان خاص گرفت و کمند عام کشید
به آه و ناله حریفم ز جام و نغمه مگوکه کارم از می و مطرب به این مقام کشید
شراب دور خزان بی تفاوتی نگرفتکه گر حلال رسید و اگر حرام کشید
چه جای من، که به جام شراب و طره حورفرشته را ز فلک می توان به دام کشید
چنان نزار فتادم به عشق نیم نظرکه سایه از سر کویم به زیر بام کشید
بساط عافیت ای عقل و هوش برچینیددگر «نظیری » بی ظرف یک دو جام کشید