گنج

شمارهٔ ۲۰۹

این که دل نامند چون حرزم حمایل کرده‌اندهیکلی از اضطراب جسم بسمل کرده‌اند
از کدامین دودمان تا این دلیل افروختندچرخ را پروانه فانوس محمل کرده‌اند
این گل از هر شاخ خودرویی نمی‌آید به بارتخم یک جا کشته صد جا آب در گل کرده‌اند
در خیال قید زلف و خال هرکس ماند ماندفکر دیگر کن که حل عقده مشکل کرده‌اند
از قدم تا فرق ناز و نوش و بر ابرو گرهخوان دعوت چیده‌اند و منع سائل کرده‌اند
از پی دنیا مشو پویان درین موج سرابهر نفس نقشی پدید آورده باطل کرده‌اند
خلق را در هر نفس موت و حیاتی مضمر استدر زلال زندگی زهر هلاهل کرده‌اند
روی از میدان سربازان بگردان کاهل ذوقپای‌کوبان سر نثار راه قاتل کرده‌اند
ما به چین زلف کشتی بر کنار آورده‌ایمعشق دریایی است کِش دیدار ساحل کرده‌اند
گرد خود گردم که بینم در هوای کیستمذره‌ام اما به خورشیدم مقابل کرده‌اند
عشق را هنگامه امروز از «نظیری» روشن استهر طرف از گفتگویش گرم محفل کرده‌اند