گنج

شمارهٔ ۲۰۸

عشقست طلسمی که در و بام نداردآن کس که ازو یافت نشان نام ندارد
بس حله الوان به قد عشق بریدندیک جامه به اندازه اندام ندارد
بادی که وزد وجد کند مست محبتعاشق سر سودای می و جام ندارد
بس زاویه حال مرا روز لطیف استتاب نفس صبح و دم شام ندارد
آغاز جنونم شد و پایان محبتکاریست به انجام که انجام ندارد
از خویش تسلی نشوم تا رمقی هستپروانه به جان باختن آرام ندارد
کوته نظران در طلب توشه راهندعرض دو جهان وسعت یک گام ندارد
زان دانه مشکین و خط سبز ندیدممرغی که دلی در گرو دام ندارد
جان زیر لب از پا و سرش بوسه بچیندکان نخل بهشتی ثمر خام ندارد
سرخوش ز لبش بیش شدم کز لب ساغرمی چاشنی تلخی دشنام ندارد
عریانی ما را شرف کعبه بپوشددرویش حرم جامه احرام ندارد
جز طبع «نظیری » که حق عشق ادا کردکس نیست که در گردن ازو وام ندارد