گنج

شمارهٔ ۲۰۶

کس چو من نیست که پیش نظر از دل برودغایب از دیده نگردد ز مقابل برود
دولتی بود که مردیم به هنگام وداعآنقدر زنده نماندیم که محمل برود
راه بیگانگی‌ای پیش نداری که کسیبه دلیل ره و طی کردن منزل برود
صبر داریم که این تهمت عشق از سر غیرهمچو خون بِحِل از گردن قاتل برود
قصه ما به عزیزان وطن خواهد گفتهرکه را تخته ازین ورطه به ساحل برود
نیکویی دوستی آرد به دل دشمن و دوستهمه جا سر زند این ریشه چو در گل برود
مرد عاشق ندهد دل به تماشای جهانآن دهد کیسه به طرار که غافل برود
سَر چشمان تو گردم که زبس خونخواریقطره‌ای خون نگذارد که ز بسمل برود
من و آزار؟ «نظیری» به کسی عارم باد؛به زبان آید از آنم گله کز دل برود