شمارهٔ ۲۰۵
من آن صیدم که هرکس را نظر بر حال من افتدز بس زخم دلم کاریست در دنبال من افتد
شکارت خوش برآید چون که از منزل برون آیینگاهت جانب مرغ همایون فال من افتد
نیم مرغی که بس دشوار باشد صید من کردنز بس سستم، گره از بال من در بال من افتد
از آن برجم که هرگه عقده یی در پیش چرخ آیدز دوران ماه من ماند ز گردش سال من افتد
بزن بر نامه ام ای ابر محشر از کرم برقیکه می ترسم ملک را چشم بر اعمال من افتد
به قاتل خون خود پیش از سئوال حشر می بخشمکه در شرمندگی می ترسم از اهمال من افتد
مرا گستاخ گویی هاست در مجلس نخواهد شدکه دایم بند حسرت بر زبان لال من افتد
مران از گوشه چشمم که از عالم همین دارمکه در هر شادی و غم قبله آمال من افتد
بسی پرشوق می آید «نظیری » کعبه می ترسمبتی ناگه ز طاق از شوق استقبال من افتد