گنج

شمارهٔ ۲۰۰

به هجر و وصل دلم الفت و نزاع نداردنشاط آمدن و کلفت وداع ندارد
به شهر ما نفروشند جز رضا و محبتکسی دکان نگشاید که این متاع ندارد
بر آن فراز که من می کنم عروج مقامی استکه هیچ پایه بر آن پایه ارتفاع ندارد
چنان حقارتم از چشم اعتبار فگنده ستکه دهر بر من و حال من اطلاع ندارد
به رطل خون جگر می خورم ز بخت به شکرمکه سر ز جام تنک مشربم صداع ندارد
ز تیرگی شب انتظار شمع امیدمبرابر پر پروانه‌ای شعاع ندارد
عبث به وعده لطفش دلت خوشست «نظیری »کدام لطف؟ که با بخت تو نزاع ندارد