گنج

شمارهٔ ۲۰۱

درین دیار عجب مطربان یک رنگندکه دل برند به صد راه و بر یک آهنگند
ز صحن سینه گشایند چشمه چشمه نوربه زخمه صیقل آیینه های پرزنگند
کلید شادی و شمشیر غم به کف دارندبه بسط بر سر صلح و به قبض در جنگند
به دل ز نغمه شیرین حرارت انگیزندبه صوت چون شکر و شیر آهن و سنگند
چو حد زیر و بم نغمه را نگهدارندبه هر مقام خفیف و سقیل هم سنگند
سبکدلان چو به فتراکشان درآویزندبه طی نیم قدم در هزار فرسنگند
به فتح یک خلش این شاهدان چو نغمه چنگبرون روند که بر سینه و بغل تنگند
ز سر عالم لاهوت می دهند نشانز پرده دگرند این گروه بی رنگند
هزار رنگ برآرند این فسون سازانکه آفریده صنع هزار نیرنگند
سواد صومعه را نسخه فسون سازندکه طبع کارگه نقش های ارژنگند
به گوش کر شده تحریرشان زند آتشکه برفروخته جرعه های گل رنگند
مشاطه رخ مستند با می و قدح اندمقاله غم عشق اند با دف و چنگند
اگرچه قاطع زهداند مایه هوشندوگرچه رافع شرعند جان فرهنگند
دلیل اهل فنایند در عروج و نزولبه اوج در طیران در حضیض ره لنگند
«نظیری » از پی این جا دوان مدو بسیارکه در ربودن ادراک چابک و شنگند