شمارهٔ ۲۰
چه منت از مدد روزگار بر سر ماکه حسن فطرت اصلی نمود جوهر ما
به شعر و شاهدم از کودکی نظربازیستکه عشق خیزد از آب و هوای کشور ما
ز ذوق ما نشود باخبر مذاق سقیمدرست ذایقه داند عیار شکر ما
کمان لعب به زه کرده در کمین بودمکه طایری ننشیند به بام منظر ما
متاع راحت و شادی ما به غارت دادچه فتنه بود که ناگه درآمد از در ما
کدام عربده انگیز طرح جنگ انداختکه سنگ تفرقه آمد به جام و ساغر ما
کسی شکفته ز معجون آب و گل نشودسرشته اند به غم طینت مخمرها
غش وجود به اکسیر عشق زایل کنکه زر شود مست از کیمیای احمر ما
ستاره دل عاشق نهان کند خورشیدکز آفتاب فروزان ترست اختر ما
گداختیم ز دود خمار نایابیبه یک دو جرعه کس آبی نزد به اخگر ما
نوا برآر و درین پرده کن «نظیری » رقصکه هست دلبر ما از الست دلبر ما