شمارهٔ ۱۹
نگاه گم شده در راه کوی یار مراگسسته عقد گهر گریه در کنار مرا
خود از محبت جانان به خود حسد دارمز رشگ غیر کنون برگذشته کار مرا
ز هر یقین که شود صاف سینه صاف ترمغبار دل نشوم گر کنی غبار مرا
به بی بری مزنم طعنه کز هزار چمنقضا گذاشته این جا بیادگار مرا
ز روزگار چه منت که بر سر من نیستبه روزگار تو افکنده، روزگار مرا
خدا ز آفت پژمردگی نگهداردشکفته است دل و طبع زین بهار مرا
مزاج دوست خموشی خرد ولی چه کنمگل محبتم این ناله هست خار مرا
تعلق تو «نظیری » بپستیم داردتوجهی که کند دوست واگذار مرا