شمارهٔ ۱۸
نشسته در ظلمم با قمر چه کار مراچراغ تیره شبم با سحر چه کار مرا
مسیح وار کند سیر بر فلک روحمبه این طلسم فروبسته در چه کار مرا
چو ذره محرم جاوید آفتاب شدمبه آشنایی مشتی شرر چه کار مرا
اگر قضا و قدر ز آسمان فرود آیدمن و خیال تو با خیر و شر چه کار مرا
جنون به مغز دماغم فتیله می سوزدبه پنبه کاری داغ جگر چه کار مرا
ز طاعت به ریا کرده اجر می خواهمچو بید کاشته ام با ثمر چه کار مرا
به اشک دیده آلوده عفو چون جویمخزف فروخته ام با گهر چه کار مرا
هزارگونه شکایت به ضمن خاموشی استبه ناله ای که ندارد اثر چه کار مرا
به قهر تا نگدازی به مهر ننوازیهلاک تلخ توام با شکر چه کار مرا
چو حسن تو به کسی در جهان نمی مانمغریب در وطنم با سفر چه کار مرا
نه رحم مانده نه شفقت نه دوستی نه وفادرین دیار «نظیری » دگر چه کار مرا