شمارهٔ ۱۷
بر فلک تابد مسیحا رشته زنار مابر زمین منصور افرازد ستون دار ما
از معاصی توبه میکردیم پیش از عاشقیاین زمان عصیان شود از کفر استغفار ما
از شبان وادی ایمن نفس سوزانتریمموسی اندر طور میرقصد ز موسیقار ما
شاهباز خامه ما عرض پروازی کندمرغ جنت راست آب و دانه در منقار ما
گر به طبع زاهدان تلخ است طعم ما چه غمروشن از رخسار میخواران شود معیار ما
خضر وقتی کو؟ که تعمیر خراب ما کندزان که گنجی هست پنهان در ته دیوار ما
هرکجا عشق است مستولی طبیبان خستهانداز کدامین درد واجوید دل بیمار ما
زیرکان را دانه و آب چمن خامش نکردعندلیب مست رمزی داند از اسرار ما
چون مگس بر قند میجوشیم بر مطلوب خویشگرمی سودای یوسف نشکند بازار ما
خسرو نظمی «نظیری» نقش شیرین طرح کنچرخ بار ما کشد چون عشق باشد کار ما