گنج

شمارهٔ ۱۹۶

آخر به من آن مغ بچه هم کیش برآمدوان کافر بیگانه به من خویش برآمد
نیش سیهم گرچه نمود آن صف مژگاننوشین نگهی از عقب نیش برآمد
چشمش ز کمان خانه ابرو به من انداختهر تیر که چالاکتر از کیش برآمد
اقبال دو گیتی به کلاه نمدی بوددیهیم شه از خانه درویش برآمد
کامی که به شمشیر و سنان دیر برآیداز دیده خونین و دل ریش برآمد
بر خلق نگردید گران هر که درین بزمپس از همه رفت و ز همه پیش برآمد
دیدیم ز سر تا قدمش حسن و شمایللیک از همه خوبیش وفا بیش برآمد
دادیم به جان منصب هم رازی جاناندل نیز دوروی و غرض اندیش برآمد
سامان نشد از سعی خرد کار «نظیری »دیوانه شد و از خود و از خویش برآمد