شمارهٔ ۱۸۶
صبحی بنال راه فلک برنبستهاندهرچند دیر آمدهای در نبستهاند
حرمان تو ز همت کوتاهبین توستهرگز در کریم به کافر نبستهاند
سرمایه شناخت چراغیت دادهانداما ره چراغ ز صرصر نبستهاند
بر تشنگان بباز بخیلی برای چیست؟دریا کریم و ظرف تو را سر نبستهاند
ما میرمیم رخش تو را پی نکردهاندما وحشییم باز تو را پر نبستهاند
عالم ز ظلمت شب حرمان سیاه شدکو آفتاب اگر ره خاور نبستهاند؟
مکتوب دوستداری ما را جواب نیستغیر از سرش به بال کبوتر نبستهاند
هر مرغ بر هوای گلی آشیان نهدبر شاخ شعله بال سمندر نبستهاند
تا چند عود خام «نظیری» فروختندودی برآر روزن مجمر نبستهاند