شمارهٔ ۱۸۵
ما بید بوستانیم، ما را ثمر نباشدمردود دوستانیم از ما بتر نباشد
از لب برون نیاید آواز عشقبازانپرواز مرغ بسمل جز زیر پر نباشد
تاراج دیدگانند آوارگان معشوقراهی نمی برد عشق کانجا خطر نباشد
صد در اگر گشایند بر جلوه گاه دیدارآن را که چشم بستند راهش به در نباشد
اول نشان مردی اخفای کار خوبستبهتر ازین که گفتم دیگر هنر نباشد
فیروزی ضعیفان در عجز و انکسارستتا نشکند صف ما ما را طفر نباشد
از تیغ کی هراسم، دیدار مزد قتل استخونی که عشق ریزد هرگز هدر نباشد
تا دل به جای خویش است دارد عنان دیدهعاشق که شد پریشان صاحب نظر نباشد
در گوشه نقابت سیر گل است و نسرینزین خوبتر نظر را هرگز سفر نباشد
هرجا رود مسافر حرف تو ارمغانستیک خانه نیست کز تو پر از شکر نباشد
قاصد که می فرستی، رطل گرانش دردهکز ما خبر نیابد، تا بی خبر نباشد
از شاخ لهو برگی حاصل نشد «نظیری »لب تشنه باد کشتی کز گریه تر نباشد