شمارهٔ ۱۸۳
کسی که تشنهٔ وصل است با کوثر نمیسازدبه آب خضر اگر عاشق رسد لب تر نمیسازد
کُلَهْبخشی و سربازی شراب عشق میآردسری کاین نشئه گرمش ساخت با افسر نمیسازد
به شیدایی مزن طعنم که هست از آب و خاکی دلکه طفلش غیر حرف عاشقی از بر نمیسازد
عجب گر آسمان سامان تواند داد کارم راچو طالع از کسی برگشت با اختر نمیسازد
کدامین شعله روشن میکند امشب سرایم راکه موری را نمیبینم که بال و پر نمیسازد
اگر بیگانه گر محرم دلش میسوزد از دردمکسی سویم نمیبیند که چشمی تر نمیسازد
ز روز وصل در رشکم ز شام هجر در افغاندل دیوانهای دارم که با دلبر نمیسازد
ره غیرت خطرناکست پنهانش تماشا کندر آن وادی که عشق اوست با تن سر نمیسازد
برای امتحان، آرد چه مانی را چه آزر رااگر خود میشود بتگر ز خود بهتر نمیسازد
همان عشقست بر خود چیره چندین داستان ورنهکسی بر معنی یک حرف صد دفتر نمیسازد
ندانم حال شب های «نظیری» این قدر دانمکه جز بالین نمیگرداند و بستر نمیسازد