شمارهٔ ۱۷۹
هنوز راه نگاهم به بام و در ندهندکبوتری که بیاموختند سر ندهند
خراب نرگس سنگین دلان سرمستمکه بر طریق نظر مهر را گذر ندهند
ز غم به گونه زرین شدم چه چاره کنمقبول صحبت صاحبدلان به زر ندهند
ازین گشاده جبینان ثبات عیش مجوکه گل دهند به خروار و یک ثمر ندهند
به زهر یأس بساز و مجو حلاوت کامدوا چو داروی تلخت کند شکر ندهند
ز خوان نعمت دوران رضا به قسمت دهکه طعمه یی ز غمت خوش گوارتر ندهند
ز درد سوز که بر بستر آب عنابتبغیر تب زدگی و تف جگر ندهند
چه یاد جور رفیقان کنم، نصیبم بودکه تشنه بر لب جو میرم و خبر ندهند
مثال ما لب دریا و حال مستسقی ستدهند شوق ولی رخصت نظر ندهند
سزد که مقنعه بر سر کنند آن مردانکه تاج عشق بخواهند و ترک سر ندهند
ظفر تو راست «نظیری » که محو ذوق شدیبه هرکه غوطه به دریا نزد، گهر ندهند