گنج

شمارهٔ ۱۷۷

قافیه: رکند۱۰ بیت
باز نرگس را گلستان صاحب افسر کندشاخ گل منبر نهد بلبل خطابت سر کند
غنچه گردد سبز مغفر سبزه زنگاری قباروز عرض آمد که هرکس برد خود دربر کند
از گل مستان بروید تاک می شوریده وارلاله خونین ز خاک کشتگان سر برکند
حسن گل برقی به بستان افکند کز تاب آنبلبل شوریده را همرنگ خاکستر کند
جلوه شورانگیز باشد هر که آید در سماعباده عطرآمیز گردد هرکه در ساغر کند
ترسم از مخموری ساقی که هنگام صبوحصبح را گم از فروغ لاله احمر کند
بر تن رنجور سودایی وزد باد بهاراستخوان را مومیایی مغز را عنبر کند
صبحدم دامن گشاید حله عطرآگین شوداز گل اخگر برفروزد غنچه را مجمر کند
سنبل اسرار می روید که از راز زمینهرچه گوید ابر در گوش زمین باور کند
در روانی گوییا طبع «نظیری » شد چنانکانچه آید در ضمیرش ثبت در دفتر کند