گنج

شمارهٔ ۱۷۶

بزمت غم بار ما نداردعیش تو غبار ما ندارد
ما چهره به خون کنیم گلگونمشاطه نگار ما ندارد
چون شعله ز سوز سینه روییمنم ابر بهار ما ندارد
کس بوی نکرد گل که دستشزخم سر خار ما ندارد
ما عربده می کنیم بسیارمطرب سر کار ما ندارد
آیینه به عیب ماست گویاعیب آینه دار ما ندارد
هر نامه که دل نمی کند خونپیغام دیار ما ندارد
خوشحالی روز وصل دیدیمشوق شب تار ما ندارد
بی نام و نشان خوش است مرغیکو ناله زار ما ندارد
گردون مه و مهر دارد امانقدی به عیار ما ندارد
خونابه کشیم ما «نظیری »می عشرت کار ما ندارد