شمارهٔ ۱۷۵
جهان جوان شد و عقد بهار میبنددبهار پای جهان در نگار میبندد
ز صنع نشو و نما آب و خاک الوان شدجماد و نامیه خود را به کار میبندد
نکاح باغ و بهارست و دایه بستانمیان نرگس و دستار خار میبندد
چمن ز صوت بلند هزار پنداردکه رنگ لاله و گل برقرار میبندد
ازین حدیقه چو گل، زود بایدش رفتنکسی که دل به نوای هزار میبندد
مسافران چمن نارسیده در کو چندشکوفه میرود و شاخ بار میبندد
ز بیثباتی گل بر درخت پنداریکه غنچه بر سر آتش شرار میبندد
گهی که دامن صحرا ز لاله رنگین استبدان که خون دلش در کنار میبندد
چه عیش سور میسر شود ز دورانیکه عقد نشئه می با خمار میبندد
وصال شمع چه مهلت دهد به پروانهکه موم گردن آتش به تار میبندد
ز دور چرخ چو ماهیست نان به گردابمکه طعمه بر رسن تابدار میبندد
متاع بخت «نظیری» نیافت در غربتامید بار به عزم دیار میبندد