شمارهٔ ۱۷۴
ز نکهت سحری شوق یار میخیزدجنون ز سایه ابر بهار میخیزد
به روی یار نگه، رشحه بیز میافتدز زلف یار شکن قطره بار میخیزد
سحاب دلشده در کوهسار میگرددغزال شیفته از مرغزار میخیزد
به دستگیری عشاق ناتوان احوالز زیر هر شجری صد نگار میخیزد
تنی که رفت ز پا بر عذار میغلتدسری که رفت ز دوش از کنار میخیزد
نه از وصال ملولان ملول میگیردنه از فراق حریفان خمار میخیزد
سماع رندی و گلگشت لذتی داردکه پادشه ز سر اعتبار میخیزد
همین که طایر فرصت رسید صیدش کنکه صیدافکنش از هر کنار میخیزد
همین که قسمت خود یافتی غنیمت دانکه از کمین گه شیران شکار میخیزد
درین هوا در خلوت حکیم نگشایدکه هوش میرود و اختیار میخیزد
جهان خوش است «نظیری » قلم به جلوه درآرکه گلشکر ز سر نوک خار میخیزد