گنج

شمارهٔ ۱۶۸

روز ازلم بود به نابود نهفتنددر ضمن زیان کاری من سود نهفتند
آن روز که می زاد مرا مادر گیتیدر هفت فلک اختر مسعود نهفتند
در مصطبه جو علم، که نور خرد مااز شمع شب مدرسه در دود نهفتند
احوال حقیقت همه در سر مجازستدر سجده بت طاعت معبود نهفتند
می نوش که آن روز که شد توبه اجابتذوق اثر از نغمه داوود نهفتند
نبود عجب ار کور شود دیده حاسدزهرش به نگاه حسدآلود نهفتند
آن آتش جان سوز که شد باغ براهیمتاب و تف از آن در دل نمرود نهفتند
معلوم نشد شعبده چرخ «نظیری »دیر آمده ام در نظرم زود نهفتند