شمارهٔ ۱۶۷
عالم از عشق در وجود آمدعشق معمار هست و بود آمد
در بشر کبریای عشق نمودملک از عجز در سجود آمد
رد شد از صدر بارگاه شهودآن که در کار ما حسود آمد
عشق بر تخت از زبر نگریستعقل و لوح و قلم فرود آمد
هرچه اهلیت نمودن داشتهمه از عشق در نمود آمد
نیست جز عشق و عاشق و معشوقهرچه در معرض شهود آمد
عقل بر کار عشق سوخت سپندشکل این گنبد کبود آمد
عشق صنعت نمود بی آلتبود هرچند از نبود آمد
جامه مجنون درد که خلعت عشقعاری از جنس تار و پود آمد
عشق را عشق دی و فردا نیستدیر هم زودتر ز زود آمد
شد جوانی و عشق و حرص به جاستشعله بنشست و خس به دود آمد
ز سخن بر لب «نظیری » جوشعشق در گفت و در شنود آمد