شمارهٔ ۱۶۶
هوس پروانه است اما به گرد دود میگرددنظر خوبست اما دل غبارآلود میگردد
ز کاوشهای مژگان تو پرخون دیدهای دارمکه گر شویم به آب بحر خونآلود میگردد
دلم را کرده ذوقت خوش دگر نگذارم از دستشدهد تا باز ذوقی دست غم فرسود میگردد
تو گر برهم زنی سودای دل، نازی زیان داریمرا سرمایه دنیا و دین نابود میگردد
درین مدت غم هجران عبث بر خود پسندیدمندانستم که از مرگم دلت خشنود میگردد
کس این بیاعتدالیهای حسنت را کجا گویدکه عاشق پیشت از مهر و وفا مردود میگردد
به شفقت گاهگاهی سوی خود میخوان «نظیری » راجدایی دیده از وصلت تسلی زود میگردد