شمارهٔ ۱۶۵
هوس چو دیر کشد شعله در نهاد افتدبه حد عشق رسد میل چون زیاد افتد
نشاط صحبت فرهاد رشک خسرو داشتخوشست عشق اگر کار بر مراد افتد
به شهر و بادیه فرسودم و کسم نخریدبلاست جنس گرانمایه در کساد افتد
چو قیمتی نهدم روزگار بفروشیدنه یوسفم که خریدار بر مراد افتد
مرا به دست تهی گوشه نقاب سپردکم است آدم مفلس به اعتماد افتد
خدنگ غمزه گره بر کمان ابرو چندگشاد ده که همه کارها گشاد افتد
عنان دل ز ملامت بتاب و دستم گیرکه هر که را تو بگویی ز پا فتاد، افتد
ضمیر روشن تو لوح محو و اثبات استکه تا ز یاد برآید که تا بیاد افتد
چو ذره خلق جهان در هوات می گردندبشر ندیده کسی کافتاب زاد افتد
تنم ز سیلی پند زمانه کاسته شدچو طفل شوخ که در قید اوستاد افتد
حذر ز آه «نظیری » که خانمان سوز استمباد این خس سوزان به دست باد افتد