شمارهٔ ۱۶۹
شمع را زنده دلی در شب تار آخر شدروز عشرت همه در خواب خمار آخر شد
شاخ سرکش شد و دست همه کوتاه بماندجور گلچین و نزاع سر خار آخر شد
عندلیب ار نسراید به قفس معذورستگل به بازار نبردند و بهار آخر شد
خلعت دهر به اندازه حال اکنون نیستچرخ را رشته به هم رفت و مدار آخر شد
همچو دینار که در پای کریمان افتدکس نگفت از چه شماریم و شمار آخر شد
کمتر از رنگ حنا بود به ما لطف جهانسر و دستی نفشاندیم و نگار آخر شد
فکر ناآمده این است که امسال گذشتغم آینده همان بود که یار آخر شد
نقش رخسار تو بر صفحه جان گشت رقمپرده بر یک طرف انداز که کار آخر شد
شاهدان گوشه چشمی به «نظیری » دارندهرچه دل، صید همی کرد و شکار آخر شد