شمارهٔ ۱۶۲
به هوش سیر چمن کن که شاهدان مستندقرابه بر سر ابر بهار بشکستند
چمن پیاله کش است و صبا قدح پیمایمعاشران صبوحی ز خواب برجستند
به زیر خرقه نهان باده می خورد صوفیحکیم و عارف و زاهد همه ازین دستند
جهان و عیش خضر حرف قاف سیمرغستدر حریم فنا زن که نیستان هستند
تو نخل خوش ثمر کیستی که باغ و چمنهمه ز خویش بریدند و در تو پیوستند
به غربت تو چنان تشنه ام که صبرم نیستبه قدر فرصت آن ماهیان که در شستند
ز بی قراری افلاک داغ ها دارمکه تا ز شوق تو برخاستند ننشستند
نوا فزونست ز اندازه بریشم عودغزل به زمزمه خوانم که پرده ها بستند
به رمز نکته ادا می کنم که خلوتیانسر سبو بگشادند و در فرو بستند
تو نخل میوه فشان باش در حدیقه دهرکه کم درخت قوی خشک شد که نشکستند
ز کاهلی تو «نظیری » احزان این چمنیگهی به باغ شدی کز نشاط وارستند