شمارهٔ ۱۶۳
نه دل آزاد پای بست شودنه به پرواز دل ز دست شود
همتی کان به اعتدال افتدکی به علت بلند و پست شود
عشق را پایه معین نیستمؤمن از عشق بت پرست شود
به هوایی که در دماغ افتدناقه در زیر بار مست شود
کار از انکسار بگشایدعشق را فتح از شکست شود
شرم از چشم پارسا ببردخط که بر روی خوش نشست شود
هر که بیند طلوع حسن تو راسرخوش از نشئه الست شود
چون نقاب از جمال برداریهرچه نابود گشته هست شود
بحر در آستین «نظیری » راستکی کرم پیشه تنگ دست شود