شمارهٔ ۱۵۸
آن بخت فتنه جو که تو دیدی به خواب شدوان دل که بود سخت تر از خاره آب شد
گلگونه هوا و هوس رنگ واگذاشتخال و خط عروس طبیعت خراب شد
دل را که حرف سوختگان داغ کرده بودمی رفت تا بر آتش ایشان کباب شد
در بحر شوق کشتی دل ریسمان بریددر کوی یار خیمه تن بی طناب شد
این بو ز سنبل و گل هر کشوری نخاستتا در خطا کدام گیا مشک ناب شد
دایم کسی به قافله بودست پاسبانبیدار شو که چشم رفیقان به خواب شد
خشکی لب به تشنه لبان آب می دهدتا مستعد شدیم دعا مستجاب شد
مستی چه خوب کرد که این پرده برگرفترخساره حقیقت ما بی نقاب شد
تاریخ واقعات شهان نانوشته ماندافسانه ای که گفت «نظیری » کتاب شد