شمارهٔ ۱۵۹
گر تشنه بر سر خم میرم عجب نباشدرحمی نمی نمایند تا جان به لب نباشد
با صد امید خواندند کز انتظار سوزندچون در نمی گشایند کاش این طلب نباشد
صهبای راز دادند سرمست شوق کردندگویند لب گشودن شرط ادب نباشد
من یک سبب ندارم وز کبر بر در بختیک مدعا نسازند تا صد سبب نباشد
چون ذلتی ببینند آمرزشی نمایندپایی اگر بلغزد جای طرب نباشد
هرگز دل توانگر لذت نیابد از عشقغم نیست عاشقان را گر قوت شب نباشد
از عقدهای دوران دل بد مکن «نظیری »آن را که واگذارند جز از غضب نباشد