شمارهٔ ۱۵۷
در به روی عیش تا بستیم دیگر وانشدصد کلید آورد بخت و قفل این در وانشد
در گریبانی که غم آویخت کمتر شد درستخوش دلی کم دوخت جیبی را که یک سر وانشد
تا غم از ویرانه ما راه آمد شد گشوددیده شمع امید ما ز صرصر وانشد
همچنان مکتوب ناکامی به هم پیچیده ماندنامه سربسته ما هیچ جا سر وانشد
سعی کردم تا مگر از عشق پردازم دلیقطره خونابه ای از روی اخگر وانشد
اضطراب از بهر جان بردن بسی پروانه کردپیچ و تاب شعله اش از بال و از پر وانشد
آن که شب خواب «نظیری » را به افسون بست بستهیچ کار بسته او زان فسونگر وانشد