گنج

شمارهٔ ۱۵۳

می‌روم جایی که غم آنجا ز دل‌ها می‌رودناله از هرجا که می‌خیزد به آنجا می‌رود
بعد جان دادن به دنبال اجل بینم چنانکگوییا صد یوسف از پیش زلیخا می‌رود
تحفه رضوان اگر بر کف ندارم دور نیستتا به مرگ از طفلیم ایمان به یغما می‌رود
شاید ار دردی به محتاجان فروشد میْ‌فروشهرکه را یک درهمست آنجا به سودا می‌رود
من نخواهم رفت اما بهر تسکین دلشهرکجا بینید گوییدش که فردا می‌رود
بر من اندوهی هجوم آورده از هجران اوکز درش تا می‌روم دل در ته پا می‌رود
می‌روم نوعی ز کوی او که پنداری به خشمصدکس از پیش و پسم بهر تقاضا می‌رود
گر ز لوح چهره لیلی همی آرد سبقخاطر شوریده مجنون به صحرا می‌رود
شهر و صحرا ار «نظیری » سوخت از آه وداعمی‌رود نوعی که پنداری ز دنیا می‌رود