گنج

شمارهٔ ۱۵۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ابگشایند۸ بیت
هر سحر سلسله از پای سحر بگشاینداز گشادش گرهی از دل ما بگشایند
درد نایافتنم سوخت ندانم ز کجابلبلان را به چمن راه نوا بگشایند
کارم از زلف گره گر تو پیچیده تر استسر این رشته ندانم ز کجا بگشایند
آخر ای گل گذری کن به گلستان تا کی؟چشم نرگس به ره باد صبا بگشایند
بر هم افتاده دل و دیده برانداز نقابتا همه عقد گهر روی نما بگشایند
هر کجا فتنه آن چشم سیه در کارستکفر باشد که زبان را به دعا بگشایند
سیر این دایره بد نیست ولی می ترسمچشمم از خویش ببندند چو پا بگشایند
گر به میخانه «نظیری » برم این زمزمه رامطربانم گره از بند قبا بگشایند