گنج

شمارهٔ ۱۵۲

دوران می حسرت همه در ساغر ما کردبر هرچه نهادیم دل از دیده جدا کرد
نگشود قضا شست که آهی نکشیدیمبر دوست ترم خورد خدنگی که خطا کرد
بازوی هنردارم و اقبال ندارممی کوشم و کاری نتوانم به سزا کرد
فریاد برآریم از آن یار مشعبدکو از ازل این شعبده چرخ روا کرد
خود طلعت خود دید اگر پرده برانداختخود فتنه خود گشت اگر فتنه به پا کرد
با آن که لبش داد منادی محبتنی بر سر مهر آمد و نی عهد وفا کرد
ناوک فکنی بر سر هر راه نشانیددر عشق کمندم به گلو بست و رها کرد
دشمن به ارم افکند و دوست بر آتشبا این همه حد نیست که گوییم جفا کرد
چندین سخن عشق که گفتند و شنیدندکس حق محبت نتوانست ادا کرد
برند به جای پر و بالش سر منقارمرغی که بلند از سر این شاخ نوا کرد
خرسند به تسلیم و رضا گشت «نظیری »مسکین نتوانست خصومت به قضا کرد