گنج

شمارهٔ ۱۵۱

بر قفا چشمت نمی افتد چو این در واشودآن زمان درگاه بشناسی که صدرت جا شود
آن که او در کلبه احزان پسر گم کرد یافتتو که چیزی گم نکردی از کجا پیدا شود
دوست دارد از غریبان ناله بیچارگیعشق می خواهد که کشتی غرق در دریا شود
هرکه می خواهد که منشور خراباتش دهندباید اول خانمان برهم زن و رسوا شود
زو همه خوبی زما زشتی همانا لایق استپرده ما بسته ماند پرده او واشود
شد بهار عمر و ناپخته است انگورم هنوزنیست معلومم که آخر سرکه یا صهبا شود
عمره آن کو برآرم، پایم ار آید به کارحلقه آن دربگیرم دستم ار گیرا شود
کم «نظیری » راست بر جایی نظر افگنده اموای اگر روز جزا چشم و دلم گویا شود