گنج

شمارهٔ ۱۴۹

قافیه: اخ۷ بیت
چو نیست حد که به بالین نهیم سر گستاخچه سود از حرم امن و خوابگاه فراخ
هزار جا ز برون می زنند طبل رحیلهنوز رخت ز ایوان کسی نبرده به کاخ
نشسته نغمه سرایان به هم چه دانستیمکه سنگ تفرقه مان بر پرانداز سر شاخ
ز دام و دانه صیاد مرغ می نالیدخبر نداشت که بر سیخ می کشد طباخ
غبار لشکر یأجوج غم، جهان بگرفتکه گفت سد سکندر نمی شود سوراخ
به هیچ حیله ز پیش اجل خلاصی نیستز گرگ اگر بجهی پوست می کند سلاخ
چنان رسید جراحت به دل که دیده ندیدز زخم حادثه، ناگهان «نظیری » آخ