شمارهٔ ۱۴۷
مانده ام با دلی از هجر عزیزان مجروحدیده ام غرقه طوفان چو جگرگوشه نوح
در ره دوست هلاک زن و فرزند به جاستبر در وصل وداع کس و پیوند فتوح
صد بهانه که یکی برنزند بر تقصیرصد کنایت که یکی را نبود رنگ وضوح
گاهم از باد هوا سنگ ببارد ظاهرگاهم از کلک قضا جرم بزاید مشروح
بر دل و سینه من داغ جفا گردد مهردر رگ و ریشه من قوت بلا گردد روح
نه بخود حامل پیمان محبت گشتمعشوه یی دیدم و خوش بود سر از جام صبوح
صالح و طالح اگر جمله چو من واجویندتوبه، در توبه ز زشتی بگریزد چو نصوح
سوی رحمان علی العرش توجه کردمبانگ زد عرش که پاکی ز مکان یا سبوح
در صحبت همه بر روی «نظیری » بستندبه خود ای فاتح ابواب دری کن مفتوح