شمارهٔ ۱۴۶
دهل و نای دریدیم به آوازه صبحبانگ فتحی نشنیدیم ز دروازه صبح
دیر گشتیم ز فیض سحر آگاه، دریغجامهای پاره نکردیم به اندازه صبح
کم خراشست دم مرغ سحر برخیزیدجگری تازه کنیم از نمک تازه صبح
می و معشوق به اندازه ما می بایدرطل خورشید کند چاره خمیازه صبح
مغفر جام بیارابرش می در زین کشتا به یک حمله کنم غارت جمازه صبح
سپه شب به شبیخون دعا بشکستمعلم روز زنم بر در دروازه صبح
رفته اوراق شب و روز به هم برچینیمبخیه ثابت و سیاره شیرازه صبح
دست در گردن عذرای جهان اندازمحله روز به هم برزنم و غازه صبح
سرو و شمشاد به وجدند «نظیری » وقتستبه سر شاخ سراییم سر آوازه صبح