گنج

شمارهٔ ۱۴۵

قافیه: امصبوح۷ بیت
گوش گل می‌درد از مژده هنگام صبوحزنده دارد نفس باد صبا نام صبوح
تا تو مرغ فلکی رام گلستان شده‌ایخواب مرغ سحری رفته و آرام صبوح
تو گل از مرغ سحرگاه گرفتارتریدم نزد صبح حریفان که نشد دام صبوح
در چنان بزم که مستان سحر می نوشندصاف خورشید بود درد ته جام صبوح
دست و پا گر نزند دل نفسم می گیرددر گو روز فتادم ز لب بام صبوح
غم مطلوب سر از دامن دلبر نگرفتلابه نیم شبی کردم و ابرام صبوح
حق دیدار «نظیری » نرسانی به تمامدر شب وصل ادا گر نکنی وام صبوح