شمارهٔ ۱۳۹
عشق مرا زبان حکایت بریدنیستمکتوب سر به مهر دلم ناشنیدنیست
رازی که در دلست ز دل بایدم نهفتگل های ناشکفته این باغ چیدنیست
جلد و بیاض و دفترم از راز دل پر استچشمم به هرچه می افتد از هم دریدنیست
از سینه تا به چند برآم فرو برماین نیم قطره خون که ز مژگان چکیدنیست
خصم آن حریف نیست که دل کین کشد ازوزین تیر نیم کش پر و پیکان کشیدنیست
گفتم مگر به منزل مقصود پی برمیک بار چند گام به هر سو دویدنیست
چون یافت دل که بر سر راهی رسیده امننشست از طلب که به آن کو رسیدنیست
رفتیم و ره به کنه جمالش نیافتیمقانع نگشت دل به رسیدن که دیدنیست
دیدیم و دیدنش ز خودی بی خودی نداداین زهر اگر به حوصله کند چشیدنیست
زین عشق صد بلاست «نظیری » فسانه چندافسون خامشی به لب و دل دمیدنیست