شمارهٔ ۱۳۷
جزای حسن عمل در شریعت عربیستبه عرف عفو نکردن گناه بی ادبیست
سواد دل ز می سالخورده روشن کنکه عینک بصرش ز آبگینه حلبیست
قبول بی هنران ز التفات معشوق استعنایت ازلی را نشانه بی سببیست
جمال حال شود ترجمان استحقاقدلیل آب جگر تفتگی و تشنه لبیست
ز من مشاطه بستان صداق می طلبدهنوز دختر رز در سرایچه عنبیست
بگو که رفتم و قسمت نشد که دریابمکه نارسیدن سالک نشان بی طلبیست
ز دوست روی مگردان و تن به فرمان دهکه هر که صاحب این حال شد، ولی و نبیست
خلاف رسم درین عهد خرق عادت دانکه کارهای چنین از شمار بوالعجبیست
شب سیاه صباح سفید می آردچراغ مطلب از دودمان بولهبیست
به تیغ قطع ارادت نمی شود ما راخلوص بندگی ما شرافت نسبیست
مگو ز دوست، ملالت بود «نظیری » راکه مستی سحری از نیاز نیم شبیست